نميدونستي از تاريكي مي ترسم هميشه سياه مي پوشيدي داشتم به تاريكي عادت مي كردم سفيد پوشيدي و رفتي<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

/ 14 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امين

تمثال همين شعريه که روی وبلاگته :‌ سپردی عهدمونو به دست باد و بارون . من و زدی به طوفان خودت گرفتی آروم . انشاله هر چی غمه از دلت زدوده بشه

شهباز

سلام سميه خانم. حالتان چطوره؟ سميه خانم چی شده؟ من از اين نوشته های شما بوی عشق استشمام ميکنم. ولی ادم عاشق نبايد غمگين باشه. اميدوارم هميشه سرخوش و شاد ببينمتان. راستی برنامه مسافرتم را بهم زدم. مدتيه قابل نميدانيد و سری به محفل من نميزنيد/ بی صبرانه منتظرتان هستم

سارا محمد

سلام به شما دوستان گلم وبلاگ سوگند عشق بازم به روزه و در انتظار واسه دیدن روی ماه شما دوستای گلم ممنون که همیشه به من سر میزنید قدر دان محبت شما هستم خوشحال میشم که شما رو هم در این کلبه فقیرانه ببینم

آيدين

مي روي چون بو گل از برم... رفتنت کي مي شود باورم..بوده اي چون تاج گل بر سرم...تا ابد ياد تورا مي برم.....فريدون مشيري...زيبا بود

مريمی

سلااااااااااام ؟؟؟؟؟؟نميفهمم

جودی

سلام خانم گل. صبح بخير. همش رفتن و رفت. از امدن و ماندن هم بگو.... ای دل از موندن بگو. فکر کنم همينطوری بود اميدوارم که تو دلت غم و غصه نباشه و شاد و سلامت باشی.

مهران مهرانفر ( م .واگويه )

تاريکی ترسه اما از نوع بازيگوشش که آدم دوست داره تنی بهش بزنه ... اما رفتن ؟!!!!! ..... موفق باشيد ... منم به روزم ......

رضا سرگردون

سلام از اينکه بلاخره ياد من افتادی و امدی بهم سرزدی مرسی دوباره هرشب ميام سراغ وبلاگت کمی هم شاد باش و شاد کن

روزگار من

سلام... جملات قشنگی بود ... آهنگ وبلاگت هم قشنگه منم دارمش

آيدين

سلام دوست من ممنون از حضورت وبلاگ شما هم در نوع خودش فوق العاده هست.